تالار گفتمان بافق سلام

نسخه کامل: لحظه گمشده
شما در حال مشاهده نسخه متنی این صفحه می‌باشید. مشاهده نسخه کامل با قالب بندی مناسب.
مرداب اتاقم کدر شده بود
و من زمزمه خون را در رگهایم میشنیدم
زندگی ام در تاریکی ژرفی میگذشت
این تاریکی ،طرح وجودم را روشن میکرد
در باز شد
و او با فانوسش به درون وزید
زیبایی رها شده ای بودم
رویای بی شکل زندگی ام بود
عطری در چشمم زمزمه کرد
رگهایم از تپش افتاد
همه رشته هایی که مرا به من نشان میداد
در شعله فانوسش سوخت
زمان در من نمیگذشت
شور برهنه ای بودم
او فانوسش را به آویخت
مرا در روشنها می جست
تار و پود اتاقم را پیمود
و به من ره نیافت
نسیمی شعله فانوس را نوشید

سهراب سپهری
لینک مرجع